صبر۶سالهی پدرجان
-
تاریخ: 1399/1/19 ساعت: 14:26
xa0 xa0 باورمxa0نمیشهxa0وxa0چونxa0باورمxa0نمیشه نمیتونمxa0زیادxa0چیزیxa0بنویسم. فقطxa0اینکه امروزxa0اولxa0فروردین۱۳۹۹xa0بودxa0که #کروناxa0نجمیجونxa0قشنگxa0منوxa0گرفت.
عطر حال بهمزنِ سرکه سیب
-
تاریخ: 1398/12/6 ساعت: 9:11
xa0 xa0 xa0 به ایستگاه که رسیدم متوجه شدم مچ دست چپم خالی است، دستبند نبود. همان دستبند فیروزه که سنگهایش به طرز قشنگی برش خورده و کنار هم چیده شده بود. همان دستبندی که لابهلای فیروزههای قشنگش نقره کاری
چهارشنبههای که محبوب نمیشوند
-
تاریخ: 1398/12/6 ساعت: 9:11
به اندازهی ساعتی رفته بودم پیششان برای شام. موقع خداحافظی بابا پرسیدند همراهت بیایم؟ گفتم که با ماشین آمدهام، که نیازی نیست. آمدند جلو، مرا در آغوش کشیدند، بیشتر از یک خداحافظی ساده به درازا کشید
خورشید که داغتر میتابد، اسنپ که گران میشود
-
تاریخ: 1398/12/6 ساعت: 9:11
xa0 xa0 xa0 دوxa0هفتهxa0ازxa0حضورxa0اورژانسیxa0منxa0درxa0بیمارستانxa0نزدیکxa0محلِxa0کارxa0میگذرد، دو هفتهxa0ازxa0نوارقلب، ازxa0اِکو،xa0ازxa0ویلچرگردیxa0درxa0بیمارستان. قلبمxa0آرامترxa0میزندxa0ولیxa0شور،xa0دستxa0ازxa0دلمxa0برنمیدارد. xa0 پ.دکترِxa0روان،xa0نگاهیxa0خ
یک تحریمی
-
تاریخ: 1398/12/6 ساعت: 9:11
xa0 xa0 xa0هرچهxa0بیشتردچارکبرسنxa0میشوم،xa0شرایطxa0سختتریxa0درجامعهxa0حاکمxa0شده وxa0منxa0دلسردترازxa0قبل. اینxa0روزهاxa0مدامxa0اینxa0فکردرذهنمxa0میپیچدxa0کهxa0اگرxa0درکشوریxa0غیرازxa0ایران بهxa0دنیاxa0میآمدم، اگرازxa0بدوxa0تولد، مسلمانxa0شناسنامهایxa0
سیب گاززدهی کرم خورده
-
تاریخ: 1398/12/6 ساعت: 9:11
xa0 پسxa0ازxa0هبوطxa0آدم، حوّا بهxa0قساوتیxa0خفتهxa0درxa0دل، بهxa0سنگینیxa0نگاهیxa0ابدی،xa0پابندxa0شد. حوّا آنxa0غزلxa0پیچیدهیxa0آفرینش، درxa0زمهریرxa0سکوتیxa0تاxa0ابدیتِxa0دنیا، بهxa0چارپارهایxa0تشنهxa0ازxa0نوشیدنxa0آغوشxa0“هو”، بدلxa0گشت. وxa0دنیا اینxa0آل
مردی با سه پا
-
تاریخ: 1398/12/6 ساعت: 9:11
xa0 xa0 نگاهxa0عاشقانهایxa0بهxa0قابلمهیxa0کوچکxa0خالیxa0رویxa0پتویمxa0میاندازمxa0وxa0فکرxa0میکنمxa0 چهxa0لحظاتxa0کوتاهxa0وxa0لذتxa0بخشیxa0راxa0باxa0قابلمهیxa0سوپxa0ماستxa0 وکتابxa0“زندگیxa0بهتر”xa0رویxa0تختخوابxa0وxa0درxa0سکوتxa0کاملxa0گذراندم! گاهیxa0بایدxa0ذهنxa0راxa0خالیxa0کردxa0وxa0فقط ازxa0“آن”...
هشتگ آزادی
-
تاریخ: 1398/12/6 ساعت: 9:11
xa0 xa0 xa0 xa0 بنزینxa0کهxa0قیمتشxa0راxa0کردندxa0سهxa0برابر،xa0یکیxa0دوxa0روزxa0بعدxa0ازxa0آنxa0اینترنتxa0راxa0همxa0قطعxa0کردند، یعنیxa0چیزهاییxa0کهxa0فکرxa0میکردندxa0برایشانxa0خطرناک استxa0و پایههایxa0حکومتشانxa0راxa0سستxa0میکند، ازxa0دسترسxa0مردمxa0خارجxa0ساختند،xa0
۲۵نوامبر
-
تاریخ: 1398/12/6 ساعت: 9:11
xa0 xa0 هنوزxa0دردهاxa0یادمxa0نرفتهxa0است. هنوزxa0روضهیxa0حضرتxa0زهراxa0کهxa0میشنوم، یادمxa0میآیدxa0بهxa0تلخی،xa0کهxa0برایمxa0روضهxa0خواندیxa0و چندxa0روزxa0بعدxa0سیلیxa0توxa0برxa0صورتم... هنوزxa0یادمxa0نرفتهxa0استxa0قدرتxa0دستهایتxa0راxa0روزهاxa0پسxa0ازxa0دیگری. xa0 xa0 #نه_به_خشونت_علیه_زنان
خودمان را نجات دهیم
-
تاریخ: 1398/12/6 ساعت: 9:11
xa0 فارغxa0ازxa0حمامxa0کهxa0میشوم،xa0پوستمxa0راxa0آغشتهxa0بهxa0آبرسانxa0جدیدیxa0کهxa0گرفتهامxa0کرده، بدنمxa0معطرxa0بهxa0بادیxa0اسپلشxa0شده، لباسxa0پوشیدهxa0وxa0موهایمxa0راخشکxa0میکنم.xa0راضیxa0ازxa0رسیدگیxa0بهxa0فاطمهxa0بدونxa0اینکهxa0منتظر کسیxa0باشد. میگویمxa0
من عجیب از روزگار رنجیدهام
-
تاریخ: 1398/12/6 ساعت: 9:11
xa0 xa0 xa0 xa0 وقتیxa0گفت،xa0“توxa0راxa0زنیxa0دیدمxa0کهxa0هنرمندیستxa0بسیارxa0سختیxa0کشیدهxa0و دلشxa0میخواهدxa0آیندهxa0راxa0خودشxa0بسازدxa0اماxa0خستهxa0است”، فهمیدمxa0تمام تلاشxa0منxa0برایxa0حفظxa0چهرهایxa0سرخوشxa0وxa0قوی، بیهودهxa0بودهxa0استxa0چراxa0کهxa0یکxa0غریبهxa0درxa0
چقدر پشت دلم خالیست
-
تاریخ: 1398/2/12 ساعت: 0:59
روى نیمکتى روبروى طلافروشى ها به انتظار نشسته بودم که مرد سلانه سلانه آمد و کنار پیاده رو آرام گرفت. کیسه هاى همراهش با چند کتاب پر شده بودند. سیگارى به لب گذاشت. من با طمأنیننه ترین پک زدن هاى عم
فاطمه؛ نام زنهایی که زود پیر می شوند
-
تاریخ: 1397/12/24 ساعت: 1:58
یادت نرود من زنى هستم که در یک روز سرد زمستانى کنجى از جهان تو را آه کشیدم...
چیزى شبیه کفر
-
تاریخ: 1397/12/24 ساعت: 1:58
فکر کردىxa0چون جای زخم رو صورتم نیست چون گلوله سینه مو نشکافته چون لنگ نمی زنم سالمم؟؟ من توى این جنگ، آهسته و بی صدا دارم جون میدم...
برهنگى ات را از تن دربیاور
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 4:08
براى اولین بار در مترو وقتی راننده ى قطار سرعت را بالا و پایین برد، از پشت نقش زمین شدم. یکی از میان جمع کمک کرد تا سرپا شوم. هدفون در گوشم مى خواند"بوى عطر پیرهنت...". به صورت زن خیره شدم،نمى شنی
به اندازه ى یک کوچه،مرورم کن
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 4:08
در انتهاى بن بستى که میعادگاه عاشقانxa0است مرا دفن کن.
و عدالت و من که مى گویم الحمد
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 4:08
دستگاه بخور جلوی صورتم است، بخارش مستقیم مى نشیند روى گونه هایم. مى خواهم بخوابم که افکار هجوم مى آوردند به درگاه ذهنم. فردا بعد از پنج روز به کار برمى گردم، که کار به من شاید. هنوز توان ندارم ولى ا
عیار آدمى
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 4:08
دیروز مرا که دیدى به پهناى صورت آفتاب شدى و من مشکوک این روزِ درخشان. امروز کمى از لباس هایم کاستم، انگار عصرگاه بر من تابید. فرداxa0 مى خواهم برایت عریان شوم. فکر مى کنى تماشاى موج موج زخم
آسو، شراب هزاران ساله
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 4:08
من باید زبان تو را یاد بگیرم، باید بشوى همدم روزهاى سکوت من، این کابوس آشفته چه بود که سیم هاى خوش آهنگت یکى یکى جان دادند؟!
اردیبهشت سال بعد را برایم بهشت کن
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 14:12
رمضان شروع شد و من باز کم سعادت هستم. برگشتم به اردی بهشت,, سال قبل و بعد به اردیبهشت سال قبل تر و نوشته هایم را مرور کردم. چقدر زندگى ام شبیه داستان هاست...