به وقت خمیازه
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 14:12
ایستاده ام گوشه اى و به مسافران نگاه مى کنم. هشتاد درصد مانتوهایى سرمه اى باxa0مقنعه هاى سیاه پوشیده اند. بیشترشان یا خوابند و یا چشمانشان را بسته اند. چشم مى گردانم. جمعیت مسافرِ صبح زود اغلب تیره
ادامه ام بده
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 14:12
بعد از چند روز کتاب خوانى در واگن هاى قطار، امروز صبح هندزفرى را چپاندم در گوش هایم و تا آخر مسیر ترجیح دادم موسیقى گوش کنم.حالا به این فکر مى کنم که همه شاید موسیقى هایى داشته اند که روزى عاشقش بو
خرداد عجیب٩٧
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 14:12
ساعت شش صبح یک رنگین کمان به من سلام کرد.
وقتى حسنى جمعه مکتب مى رفت
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 14:12
میگه کارى به کار کسى نداشته باش. دمخور نشو، گرم نگیر. سرتو بنداز پایین به مشغولیات خودت برس. نمى دونه ینى ما چه مردم فضولى هستیم؟ نمى دونه آدماى ساکت بقیه رو بیشتر جذب خودشون مى کنن؟! باید بهش مى گ
شب بیست و سوم رمضان
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 14:12
خواستم در این شب هاى عزیز، او را که زمانى تصور،xa0تنها تصور مى کردم در دلش جاى دارم ببخشم. چرا که کینه، دلِ آدمى را تنگ مى کند و اوقاتش را تلخ. با خودم گفتم او را و تمام بدى هاى او را مى بخشم و فرام
نارگل
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 14:12
تا دیروز مى آمد سرکار بدون اینکه مادر باشد. امروز با نوزادی پنج ماهه آمد. نارگل, که به لطافت گل بود. آمده بود که از رئیس بخواهد مثل تمام مادران به او مرخصى زایمان بدهند. با سه ماه موافقت شد. بع
کوله پشتى صورتى
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 14:12
زندگى دوان دوان عرض کوچه را طى کرد. به او نگاه کردم. سلانه سلانه راهم را ادامه دادم...
آنالیز سیاسى، استعدادى که ندارم
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 14:12
هر روز با رقص خودکار، به جا ماندن جوهر روى کاغذهایى که مى دانم به زودى روانه ى بازیافت مى شوند، ساعت ها را مى گذرانم و حالم چه خوب است. هیچ چیز تکرارى نمى شود. کلمات را هر روز لباس تازه اى مى پوشا
اولین ها
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 14:12
حس مى کند براى خودش مردى شده است وقتى براى اولین, بار با پول توجیبى اش خانواده را بستنى مهمان مى کند...
پاریس خاورمیانه
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 14:12
دوازده سال بلکم سیزده سال داشتم. باید ترکت مى کردم. محله ى غربیه. جایى میان سنّى مذهبانى که در همان نزدیکىِ من مسجدى داشتند به نام خلیفه ى چهارمشان، به نام تنها مردى که کمى مى شناسمش. " على ابن
مرداد نفرت انگیز
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 14:12
خسته از درد، خسته از جارویى که به زحمت کشیده ام روى تخت به عادت تازه ام ، به قطر، خودم را رها کرده ام. چشمانم را مى بندم و اندکى لب هایم را از هم دور نگه مى دارم. انگار که بخواهم نسیم خنک ظهرگاه کول
چهارشنبه عصر، لحظه
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 14:12
مچاله مى شوم در خود. زانو جیغ مى کشد،xa0 سَرَم درد، قلبم تیر... چنگ مى زنم به هوا.xa0 دنبال چیزى مى گردم. چیزى خنک،xa0 مثل خدا.
تابوت سفید
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 14:12
دو تیله ى سیاه در چشمانش بود. مى گفت از زاهدان آمده اما اهل زابل است. مى گفت شهر که خشک شد، آب که تمام شد، گرد و خاک ها آمدند و من نفس کشیدن برایم سخت شد، به ناچار به زاهدان رفتیم براى زندگى.
جنون چشم هاى تو
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 14:12
دنیا پشت هم به صورتت سیلى مى زند...
وداعى به بلندى عمر
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 14:12
سکوت، خود سخنرانى بسیطى است مملو از واژگانى تلخ که زبان را مى گزند و هرگز راهى براى گذر پیدا نمى کنند. زمانه ى بدى است و این خلأ، رفته رفته آدمى را بسان گنجشکان زبان بریده، به دل دل زدنى همیشگى مبتلا
مرخصى استعلاجى، سه روز
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 14:12
وقتى زنى را ناراحت و عصبى مى کنید ولى او فریاد نمى زند، آرام آرام نگاه تان مى کند و سکوت تنها حرفى است که اطراف او چنبره زده،xa0در باورش چیزى براى جنگیدن باقى نمانده است. شاید ارزش شما حتى از تابل
و یشهد الله أنکِ باقیةٌ فی قلبی إلى أن أبعث بعد الموت حیًّا
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 14:12
گاهى براى نگفتن حرف اصلى، مدام این شاخه آن شاخه مى پرى، از روى جملات پل مى زنى، به انواع و اقسام کلمات بیربط آویزان مى شوى و در آخر با حرفى سرتاپا لجن فاتحه ى دیدار با مهربان ترین چشمانى که دیده اى
*مرا شبیه صداى اذان بلند ببوس
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 14:12
هنوز مى توانم بخندم وقتى مرا دهه هفتادى مجردى می بینند که قابلیت معرفى به آقایى براى ازدواج را دارم! هنوز مى توانم بخندم وقتى اندکى پس از طلوع خورشید در میان میدانى، در میان خیابانى، در انبوه جمعی
راننده تاکسىِ کثافت
-
تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 14:12
... شش صبح، به تاریخ نوزده آذرماه نود و هفت.
*Perfetti sconosciut
-
تاریخ: 1396/11/4 ساعت: 0:28
یک لیوان کاپوچینو درست مى کنم و با دوتکه بیسکوییت ساقه طلایى مى نشینم به دیدن سریالى ایرانى که طبق معمول پر از بدبختى است. به تماسى که امروز داشته ام فکر مى کنم. خنده ام مى گیرد با چاشنى حرص با چاشنى حسرت و کمى اندوه. "خانم فلان به مناسبت پنجاهمین سال تأسیس مدرسه ى رفاه،کلیپى مى خواهیم بسازیم و از ش...