شب هاى سرد - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 22:03
گاهى وقت ها مشکلات چندتایى قرار مى گذارند بریزند سر آدمى. مثلا جفت ماشین ها خراب مى شوند. به گواهینامه ات نگاهى مى اندازى مى بینى تاریخ انقضایش براى خردادماه گذشته بوده است. به دکترت احتیاج پیدا مى کنى، یک هفته مدام با مطبش تماس مى گیرى و پیدایش نم
دستانى با بوى زنجبیل - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 22:03
بعضى شب ها، خانه که ساکت مى شود، آدم از ذهنش مى گذرد "چه روز عجیبى بود". این عجیب بودن گاهى تلخ و دردآور است گاه شلوغ از شادى. اما خب، بهرحال مى گذرد، تمام مى شود، تمام مى شویم...
یک روز آرام - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 22:03
نشستم زیر پتوى نازک خواهرى. کمى آن طرف تر بابا که به علت سرماخوردگى در منزل مانده اند سرشان گرم موبایل است. صداى زمزمه مامان که گاهى دعا مى خوانند گاه آوازهاى قدیمى از آشپزخانه مى آید. چاشنى اش بوى آش روى گاز باباست و هیاهوى بچه هاى مدرسه ى آنسوى خی
بریم عکاسى! - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 22:03
روز بارانىِxa0 خود را چطور مى گذرانید؟ زیر پتو با دل دردى غم انگیز و دیدن فیلم Lucy. امید استxa0اوxa0بیاید و لقمه اى غذا برایمان بیاورد که بسى گشنه ایم و حرص مى خوریم که چرا جان در بدن نداریم برویم خیابان ها را گز کنیم... واقعاً معجزه اى ازین عجیبت
اُکسیدان٩درصد - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 22:03
بیدى بالاى سرم پرواز مى کند. پسش نمى زنم،رد نگاهم مى شود مسیر بال زدن حشره اى کوچک. پوست سرم زیر نایلون و روسرى که محکم بسته ام مى سوزد. امروز شنیدم که قرار است هوا دوباره گرم شود، آن هم پانزده درجه. غصه ام مى شود، با خودم قرار گذاشته بودم این جمعه
پنجره را بستم تا انگورم را با کسى قسمت نکنم - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 22:03
در روز یکشنبه زن لباس مى شوید روى بند به باد مى دهد اسفناج پاک مى کند ظرف ها را به آب و دست هایش مى سپارد و زانوى دردناکش را مى بوسد وقتى صداى اذان همسایه به گوش مى رسد...
چرا یکشنبه ها تا دوشنبه به درازا مى کشند؟! - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 22:03
اسفناج سرخ مى کردم، یک ساعت مانده بود به ظهر. مى خواستم شب نرگسى که دوست دارد درست کنم. در یخچال را باز کردم و یک تخم مرغ در مقدارى اسفناج شکستم. دلم خواسته بود، چرا نباید به خواسته ى خودم احترام مى گذاشتم؟! شب هم مى توانستم دوباره نرگسى بخورم...
رنگ چشم هایش دروغ بود - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 22:03
تمام مدت سه ایستگاهى که در قطار بودم، دختر که گوشه ى واگن روى زمینxa0نشسته بود خودش را در آیینه نگاه مى کرد و به موهایش ور مى رفت. سعى مى کرد موهاى سمت چپش را پشت گوشش نگه دارد و موهاى سمت راست را خیلى آراسته جورى آویزان کند که نیمچه شالش مانع خودنما
- تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 22:03
زیر پنجره دراز کشیده ام و به آسمانى پاره پاره نگاه مى کنم. نسیم به لطافت نوازشى آشنا، مى وزد. تمامى سعى ام را متمرکز مى کنم بر فکر نکردن به هیچ چیزxa0 که این خود فکر کردنى بینهایت است. هیچ چیز تماماً همه چیز است و گریزى نیست از توقف افکارى که حول این
جمعه تنها بود و خدا دلتنگى را آفرید - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 22:03
ساکت است، گاهاً چیزى مى گوید به زحمت. مى خندم و مى گویم: ببینم دستاتو. کف دستش را نشانم مى دهد. با خودم فکر مى کنم چرا همه کسى در چنین موقعیتى کف دستانشان را بالاxa0می آورند.xa0 حتمى ربط پیدا مى کند به شخصیت درونى آدم ها. باز مى خندم. مى پرسم: چرا انگش
پنبه زنى - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 22:03
چقدر آسمون امروز دلبرِ...
بیست و سوم و عصاى سفید - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 22:03
این چشم ها نیستند که راز آدمى را برملا مى کنند. مى دانم که چشم ها همیشه راست نمى گویند، مى توانند غمگین نشان دهند خودشان را، خشمگین و یا شاد. اما صحبت از دست که به میان مى آید، انگار کن هویت انسان را ریخته اند در دست هایش. به انگشت ها خیره باید بشو
چندشنبه روزى بود؟ - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 22:03
سر ظرف شویى ایستاده ام،دو پیمانه برنج را در قابلمه مى شورم. نمى دانم چرا تمیز نمى شود، هر چه مى شورم برنج سفید نمى شود.xa0 چنگ مى زنم چنگ مى زنم چنگ... کاش در سینما بودم، روى پرده فیلم بادیگارد پخش مى شد. چشمانم را مى بندم، زیر بارانم، وسط اتوبان...
یکشنبه ها را مرخصى بدهید - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 22:03
نگهدارى جزء به جزء بدن بسیار مهم است. مثلاً فکر کن مثل من گوشه لبت جِر بخورد، نه آنچنان جرخوردنى، تنها یک میلى متر! بسیارى از کارهاى روزمره با خلل مواجه خواهد شد. غذا خوردنم سخت شده است، خمیازه کشیدنم دشوارتر. دو روز از ته دل دهن کجى نکرده ام!xa0 در
هشتاد و هشت - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 22:03
زیر نور آفتاب دراز کشیده باشى بالاى سرت نشسته باشد و کک و مک هاى صورتت را بشمارد... پ.نارنجى به پاییز مى آید
*با هم بودن - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 19:37
کتاب قطور را تمام کردم. در روزهایى که لذت بردن از زندگى به رویایى کم رنگ تبدیل شده است من از خواندن صفحات این رمان فرانسوى لذت بردم. با کلماتش بغض کردم، با جملاتش خندیدم و مهم تر از همه امیدوار شدم. انگار اگر بتوانیم افسار زندگى خود را از چنگال دیگران بیرون بکشیم و برایمان نوع نگاه و قضاوتشان مهم نب...
جورى بگو همه چیز درست مى شه تا خودت هم باور کنى - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 19:37
دلم مى خواهد بنویسم، کلمات را ردیف کنم و بنویسم. از اینکه امروز دکترم را عوض کردم و اینکه چرا مجبور به این کار شدم. از نامردى آدم هایى که شهوت هاى زمینى چطور اجازه سوء استفاده از انسان هاى نیازمند را به آنها داده است. از شغلى که فکر مى کردم شغل مى شود و هشت روز تمام با انگیزه برایش زحمت کشیدم و خودى...
وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 19:37
امروز معنى دقیق ذوق کردن را فهمیدم. شیرین ترین لحظه ای که خدا قسمت هرکسى نمى کند را با تمام وجود چشیدم، لحظه اى که اشک و خنده هم زمان مى شوند براى ساختن... وقتى دانشگاه قبول شدم ذوق نکردم یا وقتى سرسفره عقد بله را گفتم. موقع جدایى حسى بین ترس و شادى داشتم اما باز هم ذوق نکردم که رها شده ام. قبل تر ا...
ممنون که یادت هست، توت فرنگى دوست دارم - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 19:37
آن مرد،تنها آمد. آن مرد یک کیک آورد. آن مرد بعد از دو ساعت رفت.
چرا بهار شبیه تابستان است؟ - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 19:37
صبح که از خانه زدم بیرون به سمت مطب دکتر، بسیار نگران بودم. از معدود دفعاتى بود که براى سلامتیم نگران مى شدم. صلوات مى فرستادم که یک پروانه از روبرویم رد شد و سر دیوار روى شاخ و برگ ها نشست. از آن پروانه هاى کودکى که فصل بهار همیشه در باغچه پدرجان پیدایشان مى شد. از آن سیاه ها که نقطه هاى زرد رویش خ...