هر روز دلتنگ توام - تاریخ: 1396/11/4 ساعت: 0:28
پیچیده بودم لاى پتو. صداى ربناى شجریان مى آمد. پرده را کنار زدم و همان طور سر بر بالش فلق رنگى را نگاه کردم. باید بلند مى شدم، باید تزریق این هفته را انجام مى دادم. پتو سخت دورم چنبره زده بود...
توهّمى به نام عشق - تاریخ: 1396/10/24 ساعت: 20:15
کاشxa0 سه ساله بودم و کمى کوچک تر. بناى گریه که مى گذاشتى، پنهانى مى آمدم و باxa0اندکىxa0آب و قند ساکتت مى کردم. کاش تمام غصه هاى دنیا با آب و قند تمام مى شد.
روز دهم، در انتظار پاسخ مصاحبه - تاریخ: 1396/10/22 ساعت: 21:18
ظهر، آفتاب،xa0آشپزخانه را بغل گرفته بود. خودم را میان آغوششان جا کردم. گرماى مطبوعى پوستم را نوازش مى کرد. ذهن شلوغم آرام نمى گرفت. آدم گاهى چقدر خسته مى شود و من در آن گاهى ها بودم...
مهندس معین فر، دلم براى نیشگون هایت تنگ مى شود - تاریخ: 1396/10/17 ساعت: 1:16
روزهاى شیرینى را نمى گذرانم، نمى گذرانیم. شب یلدا بود که پدر دوست عزیزم را دفن کردند. زلزله ها آمدند و رفتند. مردمِ خسته هر روز به خیابان ها مى ریزند. حال شهرم خراب و خاکسترى است و... صبح بود که خبر رفتن دایى عزیزم به ما رسید. من، مامان و نجمى جون، سه نسل، کنار هم نشستیم و گریستیم. به خانه برگشتم. ی...
چُس ناله - تاریخ: 1396/10/8 ساعت: 0:05
چرا من باید مهمانى کنم؟! چرا براى دیگران مى برید و مى دوزید؟ هى "فاطى" ما پنج شنبه میایم خونت ناهار. باشه بیاین ولى فاطیو زهرمار! حالا بیایم و برایشان توضیح بدهم که این هفته گرفتار بودم، مریض حال هم که چه عرض کنم.xa0 بعد برگردند بگویند: آخى! باشه اشکال نداره. امان از آن افکار شیطانى که روز دیگرى را ...
به آهستگى مى میریم - تاریخ: 1396/10/8 ساعت: 0:05
دیشب زمین لرزید، بیدار بودم، ترسیدم و به خیابان پناه بردیم. امشب دهاتى ترین لاک عمرم را به ناخن هایم زده ام، جلوى تلویزیون نشسته ایم تا طبق عادت فیلمى که دانلود کرده ام را ببینیم. ما مردمانى هستیم که زود مى ترسیم، زود آرام مى شویم، به راحتى جوگیر شده و راحت تر از آن همه چیز را فراموش مى کنیم. هوا خن...
به تاریخ بیست و هشتم آذرماه - تاریخ: 1396/10/5 ساعت: 18:27
وقتى پیغام داد پدرش به رحمت خدا رفتند، فورى تماس گرفتم. هر دو پاى تلفن گریه مى کردیم آنقدر که مطمئنم بیشتر جملات همدیگر را متوجه نمى شدیم. اما نمى دانستم سوختن دلم برا چى یا چه کسى است. پدرش قریب به صدسال عمر کرده بود، عمرى با عزّت. شاید براى سختى هایى که رفیقِ تنهایم در نگهدارى از او متحمل شده بود ...
"پیلاتس" مرا دوست ندارد - تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 7:47
امروز یک یکشنبه کذایى است. این یعنى خاک بر سر بیمه این یعنى خاک بر سر دردو لرزها یعنى خاک بر سر جمهورى به اصطلاح اسلامىِ ما یعنى من حالم بد است...
برگ ها مى میرند - تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 7:47
ما مسافران قطارى در دو واگن فرسنگ ها دور از هم، و نه باران نه قهوه حالمان را خوب نمى کند. باد زوزه مى کشد و پنجره هاى بسته هیچ کدام به تمنّاىxa0او گشوده نخواهند شد...
Ultra Violet - تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 7:47
آمدیم بگوییم رنگ سال دو هزار و هجده بنفش است و لاغیر!
زلزله تمام نمى شود - تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 7:47
مامان گوشت نمى خورند، نه اینکه گیاه خوار باشند، اصلاً از کودکى گوشت تکه اى دوست نداشته اند.اما همین مامانِ ما اصرار وافرى دارند که اطرافیانشان گوشت بخورند. واضح نمى گویند ولى غذاى بدون مرغ و گوشت را انگار غذا حساب نمى کنند! امروز هم تا شنیدند شام امشب من قرار است چه باشد، فوراً دو تکه کباب تابه اى ر...
حوصله ى تایپ نیست - تاریخ: 1396/9/3 ساعت: 18:08
چراغ اتاق را خاموش کردم و من تبدیل شدم به انسان نابینایى که مى خواست اندک پلویى را از بشقاب کنار پایش بخورد. قاشق را کنار گذاشتم. با دست مى خوردم و انگار عطر برنج بیشتر مى شد. در این کوربازى یک نفره جدیدم هم نتوانستم زیاد دوام بیاورم. چراغ را رو
به قدر هسته خرمالویى دوستت دارم و توچه مى دانى بزرگى دوست داشتنم را - تاریخ: 1396/8/28 ساعت: 23:07
از نیمه آبان گذشت و باران نبارید. به خیالم زمین در حال مُردن است و ما سیاه پوشان سرزمینى مى شویم که در خود دفنمان خواهد کرد. ما عزاداران پیش مرگى هستیم که خود کمر به کشتنxa0 مادرمان دادیم...
پاییز نمى شود که نمى شود... - تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 2:28
با "او" شرط بسته بودم و برنده شدم. برایم یک مانتو خرید. با "او" بار دیگر شرط بستم و این بار من باید تاوان مى دادم به قدر هفت هزار تومان، به من بخشید. این بازى را دوست دارم چون بسیار عادلانه است! پ١. بعد از مدت ها امروز کار کردم و حقوقم به محض اتم
برزیل جاى گرمى است - تاریخ: 1396/8/15 ساعت: 2:26
طوطک هشت ماهه بود که خریدمش. طوطى برزیلى بانمکى که خیلى پر سروصدا بود. آن روزها مشغول کار و درگیر زندگى بودم و کلاً حس و حال رسیدگى به آن زبان بسته را نداشتم تا اینکه مریض شد. شروع کرد به کندن پرهایش، دیگر آواز هم نمى خواند. پسر کوچولو رضایت داد بر
خاکسترى غمگین ترین رنگ است - تاریخ: 1396/8/9 ساعت: 15:34
استرس داشتن براى چیزى که از کنترل انسان خارج است، نتیجه اى جز فرسایش روح ندارد. با این حال و با دانستن این نکته، سخت است نگران نباشى وقتى یکى از عزیزانت درد مى کشد یا ته مانده ى کیف پولت چند اسکناس دوهزار تومانىِ خسته بیش نیست. سخت است نگران نباشى
الحمد - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 22:03
خدا صداى ما را مى شنود، به همین سادگى.
ماهِ بلاتکلیف - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 22:03
این کتاب (کافکا در کرانه)xa0نمى خواهد تمام شود، شاید هم من نمى خواهم تمامش کنم. نمى خواهم یا نمى توانم... دستم را مى کشم روى کلمات. خانه ساکت است و صداى جیرجیرک ها از پارک همسایه مى آید،شاید دارند براى هم دلبرى مى کنند یا اوج دعواهایشان را با آدم ها
*BFG - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 22:03
گوش چپم را مى گذارم روى بالشت(یا بالش!) و فشار مى دهم. حالا فقط صداى نفس هایم را مى شنوم. چشمانم را مى بندم، انگشتان دست راستم مى روندکف دست چپم، ناخودآگاه. با خودم مى گویم کاش غول بزرگ مهربان حقیقت داشت، یک امشبى مى آمد و رؤیایى لطیف از پنجره اتاق
صبح مى شود شبى - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 22:03
صداى سگ از بیرون مى آید. زوزه نمى کشد،پارس مى کند. دلم براى آغوش گرم پسرک تنگ است، بیاید بغلم کند و من هر بار بترسم از اینکه نکند انرژى هاى منفى من به او منتقل شود. پشه ها دستم را نیش زده اند.پشه کش را به برق مى زنم و سعى مى کنم بخوابم... پ.ا