*کجا ممکن است پیدایش کنم
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 19:37
آدم است دیگر، یک وقت دلش میگیرد حوصلهاش تنگ میشودو دنیایش تاریک، حوصلهی هیچکسی را ندارد بی آنکه بداند چرا. گاهی هم دقیقاً میداند چه مرگش است اما زبان گفتنش را ندارد، حتی به نزدیکترین کسی که دارد. آدم که اینطور میشود، آدمهای دیگر باید درک کنند. خورده نگیرند. برنخورد بهشان. خلوت، سکوت، گریستن...خوب می...
دلتنگی برای درختی مُرده
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 19:37
این کتاب _ کجا ممکن است پیدایش کنم _ را هم تمام کردم. با خودم فکر میکنم اگر من یک ژاپنی بودم، موراکامی همصحبت دلنشینی برایم میشد. یکی دیگر از کاکتوسهایم تلف شدهاست. در سطل آشغال دفنش میکنم. این چندمین کاکتوسی بود که تحت سرپرستی من مُرد؟ گوشیام زنگ میخورد، مشتری برای میز چوبی دوست داشتنیام. معاملهمان...
به وقت طلوع، صدایم کن
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 19:37
اینکه میگویند زمان مرهم است بر خیلی از زخمها درست نیست. خاطرات تٲثیرگذار به زعم من، فراموش نمیشوند. با آنها زندگی میکنی. گوشهای از روزمرگیهایت نگهشان میداری. اگر خوب باشند که تلخی امروزت را تعدیل میکنند، پس چه بهتر که مدام در ذهنت تکرارشان کنی. اما اگر غم باشند، اگر زخم باشند، باید کاری کرد که دورتر...
خدا مى تواند به آرزوهاى کوچک نظر کند
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 19:37
هیچ وقت در مسابقه "دو" شرکت نکرده ام اما اگر بخواهم زندگى را تشبیه کنم به یک میدان مسابقه دوندگی، همیشه آن وسط ها درحال قدم زدن بودم. البت که گاهى هم دویده ام اما هرگز جزء نفرات اول نبودم. الان حس می کنم باید بدوم چون نفس هاى افراد پشت سرم را روى گردنم حس مى کنم. مشکلى که وجود دارد این است که دویدن ...
خاکسترى
-
تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 15:19
دارمیادمىگیرمجلوىمامانخوددارباشم. مثلاامروزوقتىتلفنوبىخداحافظىقطعکرد و من در محضر مامان بودم،xa0الکىبهحرفزدن با موبایلمxa0ادامهدادم،آنهمخیلىصمیمی!بهترهغصههاممالخودمباشه...Let's block ads! (Why?)
یا زهرا
-
تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 15:19
بعدازدوسالدوبارهحملهسرگیجهداشتم،چنداندورازانتظارهمنبود.باباصداىبغضآلودوپرازفینوفونمکهپاىتلفنشنیدندبهسرعتخودشانرارساندندوبهانهمسخرهمنمبنىبرسرماخوردگىراباورنکردند.پدرومادرداشتننعمتبزرگىاست،الحمدالله.پ.منگقرصهایىهستمکهبلعیدهام.روزسختىبود...Let's block ads! (Why?)
محمدجواد ظریف
-
تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 15:19
بالاخرهبعدازمدتهاخوابخوبىدیدم.داخلمسجدىبودمکهبرنامهاىدرحالاجرابود،روىیکصندلىچرخدارالبته. پسرکوچولوهمراهمبود. ازشبستانمسجدبیرونزدیم. جنبدیگهاىغذاسردرآوردیموفهمیدمبانىمراسم "جوادظریف" است. خودشکنارغذاایستادهبود. دوغذاکشیدوماراکنارمیزىنزدیکخودجاداد. قیمهبود...آقاىهمسرگفتنددوتاغذابگیربهنیابتاوبهدوفقیربد...